رو کرد به من و گفت: «من زنده ام» و ادامه داد: وقتی چیزی می خورم، به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم، مگر به خوردن.
وقتی هم حرکت می کنم و راه می روم آن هم برای حرکت است و راه رفتن، نه چیز دیگر.
و این چنین است که خود را «زنده» می بینم.
.
وقتی این تیکه از کتاب رو خوندم وادار شدم به فکر کردن، مداد اونجا بود گذاشتم بین صفحه های کاغذی و کتاب رو بستم.
یاد خودم افتادم.
تو پارک شهر نشسته بودم. اون موقع ترم اول دانشگاه بودم، تنها راه حلی که برای بهتر زندگی کردنم داشتم این بود که «در لحظه زندگی کنم» گفتنش خیلی آسونه و یا حتی گاهی مسخره.
اون روز برای خودمم نصف فکرایی که بافتم برای در لحظه زندگی کردنم مسخره اومدن.
گذشت...
چند ماه بعد که زمستون بود و هوا سرد
کلاه و شال گردنم رو گذاشتم و زدم بیرون، رفتم به همون پارک. شب بود.
یکم ترس وجودمو برداشته بود.
ترس با دلگرفتگی شدیدم تلفیق شده بود، بوی آهن می داد اون لحظه ها برام.
چند تا قطره اشک از چشمام اومد...
پاکشون کردم و دوباره سربالایی رو بالا رفتم
«توو لحظه زندگی کن»
دوباره مثل میخی که توی یه دیوار قدیمی مونده و یکی یه کمی قلقلکش می ده، فلسفه ی بهتر زندگی کردنم یادم اومد... دلم یه کمی آروم گرفت، توو دلم گفتم مگه دلت نگرفته ؟ گریه کن.. درست حسابی دلگرفتگیت رو نشون بده و لذت ببر از اشکات.
همونم شد. من اون شب کلی اشک ریختم و راه رفتم، بدون اینکه ببینم کی چه جوری نگاهم می کنه یا دربارم چه فکری می کنه.
برگشتم خوابگاه و یک دل سیر برای دفترم که کنار طاقچه گذاشته بودم حرف زدم، عجب جمله هایی نوشته بودم! پخته و فصیح، که هنوز بهش نگاه می کنم کیف می کنم.
همش به خاطر همون یک جمله بود.
من دلم گرفته بود، خواستم تو لحظه زندگی کنم
از اشکام لذت بردم و اونا به صورت جمله های ناب ذهنیم روی کاغذ نشستن..
هنوز که هنوزه هیچ شبی توو زندگیم اون قدر بزرگ نکرد افکارم رو ...
هنوز که هنوزه فکر می کنم فقط اون شب بود که «زندگی» کردم
برچسب:
نویسنده: یگانه باقری